پنج سالم بود ... آن روزها وقتی می خواستند کودکی رابترسانند از غول و دیو و بچه دزد می گفتند ، هیچکس از گم شدن حرف نمیزد شاید چون هیچ کسی در کودکی گم نشده بودند تابفهمند ترس واقعی یعنی چی اما من تجربه اش کردم ، وسط یک بازار شلوغ لحظه ای حواسم پرت شد نتیجه ی این حواس پرتی شد چشم های بارانی وسط تابستان من
برچسب:
نویسنده: سام نصیری
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو
در این لحظه ی پر دلهره است.
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا، این دریا
پَر خواهم زد، خواهم مُرد...
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد…
علیرضا مشرقی پسری از نسل درد
برچسب:
نویسنده: سام نصیری
می دانی
شاعر بودن
کجایش درد دارد..!
اینکه عاشقانه ای نوشته باشی
و بعد کسی نباشد
کسی نباشد
کسی نباشد ....
کجایی لعنتی تا برایت بخوانمش
علیرضا مشرقی پسری از نسل درد
برچسب:
نویسنده: سام نصیری
یک روز دیگر به نیامدنِ تو اضافه شد
یک روز دیگر به جهنمِ من...،
دلم طوفانی است
باز ؛ آبستنِ بارانم
پرم از خاطراتِ خیسی
که به دلم چسبیده اند
این عشق را حیف نکن
من بی احتیاط دوستت دارم
برگــرد...!
علیرضا مشرقی پسری از نسل درد
برچسب:
نویسنده: سام نصیری
کالبد مادرم را شکافتند
تمام دلش برای من
سوخته بود علیرضا مشرقی پسری از نسل درد
برچسب:
نویسنده: سام نصیری
سالها رفت و هنوزیک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست
کجاست
علیرضا مشرقی پسری از نسل درد
برچسب:
نویسنده: سام نصیری
حالِ بیدار شدن نیست !
با خیالِ تو باید خوابید ؛ رویا دید ؛
صبح ارزانی مردم
دلِ من خوابِ تو را میخواهد . علیرضا مشرقی پسری از نسل درد
برچسب:
نویسنده: سام نصیری
هر شب تو نیستی....!؟ و این غمگین ترین حالت دوست داشتن یک غریبه است... علیرضا مشرقی پسری از نسل درد
برچسب:
نویسنده: سام نصیری
من از جان این پاییز دیگر نه مهر را میخواهم نه آبان را!من مهر تو بر سر آبان را میخواهم.. من توی مهربان را میخواهم که آرام روی شانهات اشک بریزم و درد پاییزهای گذشته را به بادها بسپارم.. علیرضا مشرقی پسری از نسل درد
برچسب:
نویسنده: سام نصیری
شنیدهام چشم به راه باران پاییزی.
کنار پنجرهی اتاقت مینشینی و بوسه بر سیگار میزنی.
خوش به حال سیگارها!
شنیدهام تنهایی به کافه میروی،
خیابانها رابیخودی قدم میزنی،
بی دلیل میخندی. شنیدهام خوابهایت زمستانی شدهاند،
روزهایت کوتاه،
موهایت کوتاه...
راستی، کنار همیشگیهایت، شبهای تنهایی، دلتن
برچسب:
نویسنده: سام نصیری